Thursday, June 12, 2008

مشکل افغانستان= معامله گری رهبران+ نا آگاهی مردم

نوشته: حکیمی

هنگام انتخابات پارلمانی، آقای محقق گفته بود که در هر خانه برادر بزرگ می باشد، "کرزی" هم در افغانستان برادر بزرگ ما است و اطاعت از وی امر لازمی می باشد؛ اما اکنون کار به جای رسیده است که برادر بزرگ، سبب اعتصاب برادر کوچک شد.

منازعه کوچی ها و هزاره ها در مناطق مرکزی، روابط رهبران هزاره و کرزی را، تیره ساخته و جدال این دوگروه قومی، درز شدید در میان این موئتلفان سیاسی، ایجاد کرد

محقق رهبر حزب وحدت مردم افغانستان، از احزاب مقدتر هزاره ، کرزی را به قوم گرایی و حمایت از کوچی ها متهم نمود، همچنان کریم خلیلی معاون دوم رییس جمهور که تاهنوز مهر سکوت بر لب نهاده بود، سر اعتراض برکشیده و کرزی و همفکران قومی اش را، متهم به بی عدالتی و قومگرایی ساخت.

جنگ کوچی ها با هزاره ها، پدیده ی جدید نبود، سال گذشته هم این اتفاق رخداد؛ اما در آن زمان، از سوی هیچ یک از رهبران هزاره، واکنشی جدی در مورد کشته شدن هزاره ها دیده نشد.

سال گذشته در درگیری میان کوچی ها و هزاره ها در ولایات مرکزی،به ویژه دربهسود- میدان وردک، زادگاه آقای خلیلی، 13 تن از هزاره ها کشته و شماری زخمی شدند؛ ولی ازسوی هیچ مقام دولتی و رهبران هزاره، در رابطه به کشته شدن افراد، واکنشی جدی ،دیده نشد. تا این که باز، در سال جاری سناریوی کوچی ها و هزاره ها، تکرار شد و شماری از افراد بومی هزاره کشته و هزاران تن از آنها، بی خانمان شدند؛ مگر این بار رهبران هزاره از جمله محمد محقق به تندی و کریم خلیلی به کندی، حکومت و کرزی را، به تحریک و حمایت از کوچی ها، متهم نموند.

پس از یک سری جنجال ها و زمزمه های خبر استعفای کریم خلیلی از پس معاونیت دوم، رییس جمهور اگرچه خیلی دیر؛ اما فرمان برگشت کوچی ها از مناطق بهسود را، صادر نمود.

پس از این فرمان، آقای خلیلی در تلویزیون ظاهر شد و وفرمان حامد کرزی را، نقطه ی پایان جدال کوچی ها و هزاره هاخواند، همچنان وی خبر از آرامش در مناطق آشوب زده ی بهسود، داد.

آقای خلیلی در سخنان خویش، به صورت غیر مستقیم نهاد های امنیتی به ویژه وزارت دفاع- که رهبری آن ار عبدالرحیم وردک دارد- را، به جانب داری، از کوچی ها متهم نمود.

فردای این روز، تظاهرات گسترده ی از سوی هزاره ها در کابل، راه اندازی شد که رهبری این تظاهرات را، آقای محقق، عهده دار بود و در پایان تظاهرات، مردم هزاره از وی خواستند که به اعتصاب عذای اش پایان بخشد.

آنچه از اظهار نظر ها و تا اعتصاب رهبران هزاره، پدیدار شد، این بود که هر کدام به نوعی در تلاش گرفتن امتیاز سیاسی، به خود هستند، آقای خلیلی در رایزنی های چند روزه، قادر به گرفتن فرمان برگشت کوچی ها، از مناطق هزاره نشین شد؛ اما آقای محقق با تظاهرات گسترده در کابل، نشان داد که آقای خلیلی رهبر هزاره ها نه، بلکه این محقق است که باید طرف معامله ی جناح قدرت، در آینده دانسته شود.

واکنش های انجام شده، صورت مدنی به خود داشت، اعتصاب، تهدید به استعفا، تظاهرات بدون خشونت، این هانشان می داد که رهبران سیاسی، کوشش می کنند، تا سیاست را از نظامی گری برون کرده به رویاروی سیاسی متوسل شوند؛ اما چیزی دیگری هم که در جهت مخالف این باور بود، این بود که دیگر در نزد رهبران هزاره، قدرت مانور مانند گذشته و به ویژه دهه ی هفتاد، نمانده است، وگرنه واکنشی هزاران تنی هزاره ها، پایان این چنین آرام نمی داشت و این ضعف مانور قدرت، در سیمای آقای محقق به خوبی، مشاهده می شد.

با آنکه جنگ پایان یافته خوانده شد؛ ولی هنوز بحران باقی است

جنگ کوچی ها و هزاره ها به سود کیست؟

درگیری و جدال در مناطق مرکزی پیامدش، افزایش وخامت اوضاع در کشور و در نهایت، به تعویق انداختن انتخابات خواهد شد، رهبران هزاره از ائتلافی که با کرزی و یارانش کرده بودند، سرخورده و مأیوس به نظر می رسند.

ائتلاف خلیلی باکرزی و ائتلاف محقق با سیاف در پارلمان، نتیجه اش جز توجیه قدرت، چیزی دیگر به ارمغان نداشت، شاید امروز آقای خلیلی با تهدید به استعفاء وکنار رفتن از تیم کرزی و محقق با موضع گیری تند و اعتصاب غذایی، در سدد جبران سیاست پشیین باشند؛ مگر این بازی در افغانستان، خیلی تکراری به نظر می رسد که رهبران اقوام مختلف در هر دور از تاریخ انجام داده اند.

این رهبران سیاسی، هنگامی که در قدرت سهیم هستند، همه کار های حاکمیت را، مشروع پنداشته و برای وحدت ملی، انجام آن را ضروری می دانند؛ مگر زمانی که موقف و قدرت فردی آنها به چالش کشیده شد؛ آن چه که به ذهنشان می رسد تکیه کردن به قوم است.

زمانی که آقای قانونی، وزیر و مارشال فهیم معاون رییس جمهور، بودند، در نظر شان همه کارهای کرزی درست و لباس کرزی نماد فرهنگ مردم افغانستان وکارهای او در جهت تحکیم ثبات و وحدت ملی انجام می شد؛ ولی آنگاه که این افراد توسط کرزی از قدرت کنار زده شدند، باز آقای قانونی در کارزار انتخاباتی خود، در پنجشیر کرزی را، متهم به قومگرایی نموده و مردم پنجشیر را، به دفاع از داعیه ی خود در برابر قوم گرایی کرزی تشویق می نمود.

مارشال فهیم هم، معاملات گذشته ی خود باکرزی را که در هنگام تصویب قانون اساسی، همه مسایل هویتی و ملی را، در گرو معاونیت، وام گذاشته بود، چنین توجیه نمود که او با کرزی، برای تحکیم ثبات و پیاده شدن صلح کنار آمده بود، مگر کرزی با او جفا کرد.

در گذشته آقای خلیلی در کنار کرزی، ظاهر شده و در پرتو وحدت ملی سخن می گفت و محقق در انتخابات پارلمانی، همدوش آقای سیاف بود؛ مگر امروز چرا همان یاران دبستانی، دشمنان هم به شمار می روند، آیا کرزی جز همان کسی که از آغازین روزهای حاکمیتش، قومیت محور اساسی حکومتش بود، کسی دیگری شده و یا آقای سیاف که حکم جهاد را بالای حزب و مذهب آقای محقق در غرب کابل داده بود، جز همین سیاف کسی دیگری است؟

امانه، یاران دبستانی همان یاران هستند؛ مگر معاملات قدرت بر هم خورده و انتخابات نزدیک است، پس باید آقای محقق به ظاهر باید اعتصاب نماید و خلیلی هم، باید با کرزی قهر باشد.

به نظر نویسنده ی این نوشتار، مشکل اساسی در افغانستان، این است که با تمام کاستی های رهبران سیاسی، هنوز مردم به دنبال سیاست های مقطعی و فرد محور آنها روان هستند، در حالی که نه کرزی رهبر دلسوز پشتون است و نه محقق خلیلی رهبر هزاره و نی قانونی و فهیم رهبر تاجیک.

چرا مردم ما احساسات و باور هایشان را، در گرو این افراد می گذارند؟

اگر کرزی رهبر دلسوز پشتون ها باشد، روزانه بیش از صد نفر بیگناه از قوم پشتون، در مناطق پر آشوب جنوب وجنوب شرق، کشته می شوند؛ د ولی وی به خاطر خوشی دوستان خارجی اش، تنها اکتفا به تأسف خوردن می نماید، همین گونه محقق از مرگ هزاره ها، پایه های قدرتش را، مستحکم می کند؛همان گونه که قانونی، مقاومت و خون هزاران همسنگر و همزبانش را، در "بن" معامله کرد و هویت وخواستهای دمکوکراتیک مردمش را، فدای چپن کرزی نمود.

آما اگر قوم گرای- که امروزه در میان حلقات و رهبران سیاسی داغ است- به عنوان یک مشکل شناخته شده است، چرا رهبران سیاسی، در پی تحقق خواستها و رفع مشکلات اقوام ورفع این مشکل، نمی برایند؟ ویا اگر این رهبران به وحدت ملی باور دارند و به مردم دروغ نمی گویند، چرا خود اعمال قومگرایانه انجام می دهند؟ چرا کرزی از کوچی ها به دلیل پشتون بودن حمایت و محقق از بهسودیان به دلیل هزاره بودن، حمایت می کنند؟

چرا در نزد این رهبران، مرگ و زنده گی افرا،د به عنوان انسان مطرح نیست؟

چرا حاکمان افغانستان، به سوی انسان های این جامعه، به جای شهروندان کشور، به چشم پشتون، هزاره، ازبیک، تاجیک و ..... می بینند؟ یااز دید مذهبی، سنی و شیعه مطرح می شود؟

چرا، بحث ملی و وحدت ملی همیشه یک بحث تک قومی می باشد؟ چرا به مشکلات افغانستان، جدیتر نگاه نمی شود؟

پس پاسخ همه ی این چراها این است که رهبران سیاسی افغانستان، باور و اعتقاد به حل مشکل ندارند، وگرنه مشکلات که دیروز گمان وقوع آن می رفت، امروز دامن گیر مردم نمی شد.

با آنکه در قانون اساسی راه حل کوچی ها، اسکان آنها پیش بینی شده؛ مگر تاهنوز به این مسئله پرداخته نشده است، به این دلیل که کوچی ها بهترین حربه ی مصروف سازی ذهنیت عامه هستند تاکه مشکلات و فساد های بزرگ، در لحاف این مشکل خود ساخته، پنهان بماند.

از این رو تازمانی که مردم افغانستان، به خود آگاهی نرسند و آگاهانه متوجه مشکلات نباشند، با این پیروی های که در این چندین دهه از این رهبران انجام دادند، جز بد بختی نتیجه ی دیگری نصیب نخواهند شد، و هیچ حل هیچ مکشلی را نباید انتظار داشت؛ برای این که جدال های چندین دهه نشان می دهد که هیچ یک از این رهبران، به مردم و قوم خود باور ندارند.

دغدغه ی اصلی این رهبران قدرت فردی می باشد و محور فکر مبارزه ی آنها، تنها تقویت بنیه های سیاسی و اقتصادی خودشان است.

بار ها دیده شد که این ها باهم قهر شدند؛ ولی پس از مدت کوتاه، تطمیع شده احساس و خواست مردم را، به حراج گذاشتند.

ای کاش! جنگ و صلح این رهبران، به خاطر صلاح مردم و عدالت اجتماعی می بود.

Post a Comment